همیشه با افکارم ، با رویدادها و اتفاقها، با هرچیزی که گفته میشد شانس جنگیدم. همیشه گفتم زندگیم را من میسازم، دیوارهای سرنوشتم را باید خودم بچینم. با تمام نشدنها و افکار منفی ام جنگیدم ، خواستم همه چیز را به بهترین نحو برای خودم معنا کنم، حتی شکستهای عاشقانه را...
اما دیگر نمیشود...
واقعا دیگر نمیشود . حالا که عزیزترین کست درکت نمیکند نمیشود، حالا که با همه و با عشقت سر جنگ بیفتی نمیشود ... وای حالا دیگر هیچ چیز نمیشود... حالا که این همه اتفاق در زندگیم دیده ام ، باید هم فکرم تغییر کند ، باید همان ادم بده منفی نگر شوم، باید هم مرا درک نکنی...
پ.ن: منو توی بن بست میزاری، بعد میگی جهان بینی هامون فرق داره. وقتی دنیامون باهم فرق داره، چطور انتظار داری جهان بینی مون فرق نداشته باشه؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 7:57 توسط s..
|